تبلیغات
آمدنت خوب ، بودنت خاطره انگیز ، رفتنت ویرانم کرد ای همهی زندگیم ،برای تو می نویسم نفسم،عمرم،وجودم...
جمعه 29 آذر 1387

برگرد نفسم ...

   نوشته شده توسط: م.ق.ج    

سلام . خیلی وقته از رفتنت می گذره ، ولی من هنوزم تو هر ثانیه ثانیه ای که یادت می کنم تمام تنم می لرزه . هنوزم انتظار دیدنت قلبم و به تپش در می یاره . ولی افسوس که ذیگه رفتی ، رفتی و راه برگشتی برای اومدنت نگذاشتی . کاش می بودی کاش.......

می بوسمت به اندازه ی فاصله ای که دست در دست بودیم و دوستت می دارم به اندازه ی عمق نگاهت......


دوشنبه 25 آذر 1387

پرسه در خیال...

   نوشته شده توسط: م.ق.ج    

نیمه شب آواره و بی حس و حال ، در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال ، دل به یاد آور ایام وصال

از جدایی یک دوسالی می گذشت ، یک دوسال از عمررفت و بر نگشت

دل به یاد آور اول بار ، راه خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی ، آن اسرار را ، آن دو چشم مست آهووار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود ، چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او ، هم نشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من ، ناتوان بود و توان شد با من

دامنش شد خوابگاه خستگی ، این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر ، وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم زدنیا بی خبر ، دم به دم این می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد ، گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پابرجاست دل ، گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو شوی زورقمان دریاست دل ، بی تو شام بی فرداست دل

دل زعشق روی تو حیران شده ، در پی عشق تو سرگردان شده

گفت در عشقت وفادارم بدار ، من تورا بس دوست می دارم بدار

شوق وصلت را به سر دارم بدان ، چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غمهای من ، با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده ، دل زجادوی رخت افسون شده

جز تو هر یاری به دل مدفون شده ، عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش ، طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود ، بهر کس جزاو در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود ، همچو عشق من هیچ گاه زیبا نبود

خوبی او شهره آفاق بود ، در نجابت ، در نکویی فاق بود

روزگار : روزگار اما وفا با ما نداشت ، طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت ، بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس ، حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار مارا از جدایی غم نبود ، در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود ، سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست ، ساده ام آن عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست ، این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست ، رفت و با دلداری دیگر عهد بست

با که گویم که همخون من است ، خصم جان و تشنه خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد ، این گدا مشمول آن رحمت نشد ، این طلا حاصل بی قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست ، با چنین تقدیر تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شددم ، باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم ، ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را ، سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من ، عشق من از من گذشتی خوش گذر ، بعد از این حتی تو اسمم را مبر

خاطراتم را تو بیرون کن زسر ، دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یکبار از من بشنو پند ، بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ، عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود ، ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هرکس است

باش با او یاد تو ما را بس است


جمعه 22 آذر 1387

تو را گم کرده ام امروز ....

   نوشته شده توسط: م.ق.ج    

تو را گم کرده ام امروز ....
و حالا لحظه های من ، گرفتار سکوتی سرد و سنگینند و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند ،
نمی دانی چه غمگینند ، چراغ روشن شب بود ، برایم چشم های تو ، نمی دانم چه خواهد شد .
پر از دلشوره ام ... بی تاب و دلگیرم... کجا ماندی که من بی تو هزاران بار در هر لحظه می میرم ...


یکشنبه 25 فروردین 1387

:: وقتی مردم ...::

   نوشته شده توسط: م.ق.ج    نوع مطلب :حرف دل  ،

وقتی مردم روی قبرم ننویسید که بودم
وقتی مردم روی قبرم ننویسید :
نه شعری
نه شعاری
ننویسید که بودم از
چه تباری
وقتی مردم آخرین نقطه راهه
نمی خواهد سنگ روی قبرم بگذارید ...
وقتی هر اومدنی رفتنی داره
نمی خواد گل روی قبر بکارید...
خیلی وقتا پیش از این
مرده بودم...
عمری دلمرده
به سر برده بودم
بدون سنگ بدون نام و نشون
چوب این زندگی رو خورده بودم
وقتی مردم
روی قبرم
ننویسید که بودم...
ای اقاقی های وحشی که بی هیچ لبخندی
در کنار کلبه تاریک من پا گرفته اید
ای واژه های تلخ تنهایی
ای عابران خسته سر نوشت
ای ورق های پاره شده در غبار سهمگین
آیا کسی مرا
در خاطرات اشکهایش می شناسد ؟
آیا عابران کوچه های غم
فقط برای یک لحظه کنار پنجره رازهایم می نشینند
تا قصه ملکه قصر ماتم را بازگویم؟
با شمایم
ای آدمهای شیشه ای !
من در حسرت یک تبسم صمیمی مانده ام .
ای کوچه های گلی رویا
آیا گامهای دیروز کودکی ام را
با شادی به من باز نمی گردانید ؟
با شماهایم ای اسطوره های قصر ماتم


پنجشنبه 22 فروردین 1387

::‌ بازگشت ::

   نوشته شده توسط: م.ق.ج    نوع مطلب :حرف دل  ،

سلام نفسم .امیدوارم که حالت خوب باشه . خوب چطوری با دلتنگی ها ...با رورگار ...باکارات ... شاید اومده باشی و دیده باشی این وبلاگ و نمی دونم شایدم ندیدی ولی دیدی کسی قدرت اینو نداشت تا بیاد اینجا رو راه بندازه . کسی قدرت اینو نداشت که بیاد و یه چند خط هر چند الکی بنویسه . کسی قدرت اینو نداشت که بیاد و از تو بنویسه ... حالا به من حق می دی که نتونم بیام و تو رو توصیف کنم . تو که برام همه دنیا بودی تو که برام همه کسم بودی تو که همه زندگیم بودی چی جوری انتظار داری ازم که با رفتنت بیام و از تو بگم تویی گفتن از تو کار هر کس نیست از خوبیات از مهربونیات . شاید بگن که حالا که رفتی چرا من دارم از تو می گم ؟ چون دوست دارم چون عاشقتم چون هر نفسم و هر لحظه ام بدون فکر و یاد و نام تو نمی گذره . تو برای من تنها یه همدم نبودی تو برای من همه چیز بودی همه چیز ....

تو را من برای خودت دوست داشتم نه برای خودم پس هر کجا که باشی خوشبخت باشی برای من همین بس است . همین که تو لباس عافیت بر طنت باشد همین بس است . عشق تو برای من یه موهبت الهی بود و می دانم رفتن تو هم حکمتی داشت .

ولی خدا چی می شد منم مثل بقیه می رسیدم به عشقم یعنی حتما باید از هم جدا می بودیم . آخه تو که گرفتیش پس حالا برام تحمل دوریشم بهم بده . دیگه دارم دیوونه می شم از همه چیز بریدم . خدایا برس به دادم . من اونو می خوام همین و بس.......


یکشنبه 11 فروردین 1387

:: آخرین پست ::

   نوشته شده توسط: م.ق.ج    نوع مطلب :حرف دل  ،

سلام به علت مشکلات و نداشتن وقت دیگه نمی رسم نویسم و اگر کسی خواست این وبلاگ و برام میل بزنه تا بهش واگذار کنم وبلاگو .                           be_donbal_sarnevesht@yahoo.com

سال خوبی در پیش رو داشته باشید ........


سه شنبه 28 اسفند 1386

   نوشته شده توسط: م.ق.ج    نوع مطلب :حرف دل  ،

ادمن در سینه ها پوسیده است                    هر کجا رفتی ز من هم یاد کن
ای تو شیرین تر زهر جام عسل                      درره عشقت مرا فرهاد کن


جمعه 24 اسفند 1386

   نوشته شده توسط: م.ق.ج    نوع مطلب :عمومی ،

در عبور ازکوچه های سرد شهر    
گرمی دستان پُرمهر تورا گم کرده ام
تا کجا باید بدون تو روم؟
تابه کی تنها شریک شب شوم؟
بی تو من هیچم، نه ما هستم نه من
 بی تو من بی سایه تر، از آفتاب
عکس بی چهره و یا محصور قاب...


شنبه 11 اسفند 1386

:: ای کاش ... ::

   نوشته شده توسط: م.ق.ج    نوع مطلب :حرف دل  ،

ای کاش می توانستم باران باشم تا تمام غمهای دلت را بشویم

ای کاش می توانستم ابر باشم تا سایه بانی از محبت را برویت می گسترانیدم

ای کاش می توانستم اشک باشم تا هر گاه که آسمان چشمت ابری می شد باریدن می گرفتم

ای کاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت بنشینم و غنچه بسته لبانت را بگشایم

ای کاش می توانستم یک پرنده باشم و پر می گشودم و تا دور دستها در کنار تو پرواز می کردم

ای کاش سایه بودم تا نزدیکترین کس به تو باشم آری ای کاش سایه بودم تا همیشه و همه جا همراه و همسفر تو می بودم........


جمعه 10 اسفند 1386

:: اما تو نگفتی ... ::

   نوشته شده توسط: م.ق.ج    نوع مطلب :حرف دل  ،

آخرین نفسم برای تو بود اما        تو نخواستی

این بهترین هدیه من بود اما         تو نخواستی

من چه فکرا یی کردم                  اما تو اون نبودی

من بردمت تا آسمون                  اما تو اون نبودی

برات آشیونه ساختم تو قلبم        اما تو رفتی 

بهت گفتم تا آخر پیشت میمونم    اما تو رفتی

بهت گفتم برای چی با من؟          اما تو نگفتی

گفتم مگه گناهی کردم؟               اما تو نگفتی

اما تو نگفتی .....


تعداد کل صفحات: 9 1 2 3 4 5 6 7 ...